تبلیغات
توحید و عرفان

توحید و عرفان
 
وبگو | پلیر ساده و زیبای پخش آهنگ

متن جانشین


✿بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم ✿ همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ✿ شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ✿ شدم آن عاشق دیوانه كه بودم ✿ در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید✿ باغ صد خاطره خندید✿ عطر صد خاطره پیچید ✿ یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم ✿پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم ✿ ساعتی بر لب آن جوی نشستیم ✿ تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت ✿ من همه محو تماشای نگاهت ✿ آسمان صاف و شب آرام ✿ یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن ✿ لحظه ای چند بر این آب نظر كن ✿ آب ، آیینه عشق گذران است ✿ تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است ✿ باش فردا كه دلت با دگران است ✿ تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن ✿ با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم ✿ سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم ✿ روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد ✿ چون كبوتر لب بام تو نشستم ✿ تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم ✿ باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم ✿ تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم ✿ حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم ✿ یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم✿ پای در دامن اندوه كشیدم ✿ نگسستم ، نرمیدم ✿ رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم ✿ نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ✿ نكنی از آن كوچه گذر هم ✿بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم✿

 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 آبان 1392 توسط مهم نیست
بـــا عـــرض ســـلام

 تقدیـــــم بـــــه همــــــه دوستـــــــان

[http://www.aparat.com/v/YOgSV]




طبقه بندی: ..::عمومی::..، 

..::اشتراک گذاری مطلب.:..

اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 30 آذر 1391 توسط مهم نیست

با عرض سلام خدمت همه دوستان:

خیلی پر حرفی نکنم. امروز براتون یه تراژدی در غالب دل نوشته دارم. خودتون بخونین.


پرده اول


مدتی بود ندیده بودمش. دلم براش تنگ شده بود. خلاصه رفتم سراغش. 

یه قسمت از صحبتها اینجوری گذشت:

گفت:

- فلان اربعین خیلی برکات برام داشت. کلی لذت بردم. راستی تو چیکار کردی؟

 اربعین تو چه جوری بود؟

سرم رو انداختم پایین و گفتم :

- من انجامش ندادم.

-چرا اخه؟

یادم افتاد به غفلتهام. به کاهلیهام . به اینکه چه قدر راحت میتونستم 

به خدا تقرب حاصل کنم و چه قدر راحت از دستش دادم. یادم اومد به اینکه

 توی اون اربعین به جای عبادت خدا ، چه قدر گناه کردم .خلاصه اینکه 

حسرتی عظیم همه وجودم رو پر کرد. به قدری اون حسرت عظیم بود 

که حتی جا برای ذره ای دلداری دادن به خودم ، برام نذاشت.

با لبخندی ، اندوه عظیمم رو پنهان کردم و فقط یه چیز تونستم بگم:

- نشد دیگه!!!!!


پرده دوم


چه خواب واضحی بود. هروقت یادم میاد احساس نمیکنم که خواب دیدم.

 انگار یه واقعیت برام اتفاق افتاده.

دیدم که:

روز محشر بود صحنه واقعا عجیبی بود. هیچی سر جاش نبود. 

چه قلقله ای بود. هرکس از یه سمت میرفت. انواع حیوانات رو میشد 

مشاهده کرد. ولی همشون انسان بودن. این تو صیفاتش مهم نیست 

و قصد بیانش رو هم ندارم.

چیزی که مهمه اینه که توی چنین وضعیتی ، عده ای به شدت 

خوشحال بودند. صورتشون پر از نور بود . لپهاشون گل انداخته خته بود.

گویا مست بودند. بعضیاشون هم واقعا سرمست بودند. عده ایشون هم 

با همین صورت و شکل ولی در عالم هیمان و سرگشتگی سیر میکردند.

بقیه به هر طرف نگاه میکردند به شدت وحشت زده میشدند و فرار میکردند.

عده ای از هر طرف میخواستن فرار کنند میترسیدند. تامیخواستن 

جهتشون رو عوض کنن وحشتشون بیشتر میشد.

اما این گروه به هر طرف که نگاه میکردند ، نور صورتشون افزوده میشد.

گلهای لپشون سرخ تر میشد . مستی و هیمانشون اضافه میشد.

جالب اینکه به صورت اتفاقی دیدم که یکی از دوستان سلوکی خودم ، 

حالش همینجوری بود. رفتم سراغش و پرسیدم :

 شما چرا اینجوری هستین ، چی مگه میبینین؟ مگه چه خبره؟

فکر میکنین چی بهم جواب داد؟

با صوتی بسیار زیبا و وصف نشدنی ، کلماتی از قران رو بر زبان جاری کرد.

 اون کلمات اینها بودند.

(وجوه یومئذ ناضره * الی ربها ناظره) یعنی ( در ان روز چهره هایی 

بسیار شاد و درخشان است . این چهره ها محو جمال پروردگارشان هستند ).

در ادامه گفت: چرا تو نمیبینی؟

سرم رو انداختم پایین. یادم افتاد به غفلتهام. به کاهلیهام. به ...

زانوهام شل شد. برای اولین بار بود که فهمیدم بی اختیار اگر زانوی 

انسان به زمین بخوره یعنی چی.

حتی لبخندی که اندوه عظیمم رو پشتش پنهان کنم هم به لبم نیامد.

نمیدونم اگه خواب ادامه پیدا میکرد ، از اندوه زیاد زنده میموندم یا میمردم.

فقط یک جواب دادم و فکر میکنم که بعدش بیدار شدم.

- نشد دیگه!!!!!

بماند برای بعد.





..::اشتراک گذاری مطلب.:..

اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 9 مهر 1390 توسط مهم نیست

اخرین دیدار

خدمت همه دوستان عرض سلام و ادب دارم.

یادتونه توی پست قبلی گفتم که خیلی زود مطلب جدید مینویسم؟؟

قربونش برم ، حقیقت عالم دوست داشت که ما رو ضایع کنه .

منم دیگه تصمیم گرفتم همش به خاطر مطلب ننوشتن معذرت خواهی نکنم

اخه راستشو بخواین ، دنده ام پهن شده (بین خودمون بمونه ها)

خوب بریم سراغ ادامه داستانمون از ماشا الله خان.

شب جمعه بود . مهدی از قم  اومده بود و مهمون ما بود . ایشون هم از

شاگردان ماشاالله خان بود . طلبه هم هست . هر از گاهی میاد شیراز .

خیلی اصرار کرد که بریم پیش ماشاالله خان . من حال نداشتم و کاهلی

 میکردم. تا اینکه بیخیال شد .

نمیدونم چی شد که یه دفعه شوری تو دلم افتاد که باید بریم پیش

 ماشاالله خان . حالا من اصرار میکردم و مهدی حال نداشت . خلاصه

اینکه اوضاع خنده داری شده بود . بالاخره من و مهدی و برادرم رفتیم

سمت منزل ماشاالله خان.

وقتی رسیدیم و در زدیم ، خانومشون درو باز کرد . تا پرسیدم ماشاالله خان

هستن ؟ دیدم که بغضش ترکید و شروع کرد به گریه . من که حدودا

دو هفته ای میشد به خاطر مشاغل کاری نتونسته بودم خدمتشون

برسم ، بیخبر از همه جا یه لحظه دنیا رو سرم خراب شد . فکر کردم

ایشون پرواز کردند .

اخه این دو سه ماه اخیر رو دائما میفرمودند که : بوی حلوام رو

نمیشنوین؟ وقتی میگفتیم اقا جان بلا به دوره ایشالا صد سال

عمر  کنین ؛ جواب میدادن که : من که بوش رو میشنوم . حضرت

عزرائیل دور و برم زیاد میچرخه .

بعدش هم شروع میکردن به خندیدن . خنده هاش خیلی ملیح بود .

وقتی میخندید ، انگار تمام غصه های عالم رو از دوش ادم بر میداشتن .

وقتی خانومش گفت که ایشون حالشون بد شده و چهار روزه که توی

 بیمارستان هستن ، یه نفس راحتی کشیدم .

پرسیدم که چرا منو خبر نکردیدن؟

گفتن که با منزل تماس گرفتیم . خانومتون عذر خواهی کرده و گفته

که سرش یه کم شلوغ بوده . ما هم چیزی نگفتیم که توی زحمت نیفتین.

در هر صورت دیگه شب بود و وقت ملاقات نبود . خدا حافظی کردیم و

بنا شد که فردا توی وقت ملاقات برسیم خدمتشون .

هنوز پنجاه قدم نرفته بودیم که خانومشون به گوشی من زنگ زد و گفت :

ماشاالله خان تماس گرفتن و گفتن به بچه ها بگید بیان بیمارستان . حتما

راهشون میدن .

بقیشو در ادامه مطلب بخونید



ادامه مطلب

طبقه بندی: ..::خانه::..،  ..::عمومی::..، 

..::اشتراک گذاری مطلب.:..

اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 بهمن 1389 توسط مهم نیست

اولین دیدار

حدود 10 سال پیش بود . اون موقع اوایل سیر و سلوکم بود و شاگرد استاد

 کریم محمود حقیقی بودم. از طرفی دنبال علوم غریبه هم بودم و خیلی

توی این زمینه مطالعه میکردم . یه روز رفته بودم یه جایی که کتب علوم

 غریبه داشت و دنبال یه کتاب میگشتم . همینطور که غرق وارسی کتابها

 بودم ، پیرمردی که سر و وضع نامرتبی داشت و تقریبا به نظر دهاتی میومد

 سر تو گوشم کرد و اشاره کرد به یکی از کتابا و گفت که :

اون کتابه که توش شکل زیاد داره بخر . مطالبش درسته و خوبه . (ببخشید

که اسم کتاب رو ذکر نمیکنم . بنا به دلایلی از ذکر اسم کتاب معذورم )

من هم که فکر میکردم اون پیر مرده بر اساس اشکالی که توی کتاب

 هست ، این حرف رو زده و فکر نمیکردم که واقعا چیزی بلد باشه ،

با بی تفاوتی گفتم :

چشم . ممنونم.

نگاهی بهم کرد و گفت :

فکر میکنی شوخی کردم !!! اسمت چیه ؟؟؟

به محض اینکه اسمم رو گفتم ، خیلی سریع یه سری محاسبات عددی

کرد و یه سری از مطالب مربوط به من رو بهم گفت . بلافاصله متوجه شدم

که ایشون یکی از اساتید علوم غریبه هست ولی به ظاهرش نمیاد. سریع

 دستش رو گفتم و تقاضا کردم که استاد من بشه .

گفت :

من کوهی هستم . اصلا توی شهر پیدام نمیشه . یه مزرعه خارج شهر

دارم که اونجا زراعت میکنم . مابقی اوقاتم رو هم تنها میرم توی کوه و

برای خودم میچرخم . گهگاهی یه سری به شهر میزنم تا دخترم رو ببینم که

 مقیم اینجاست . تو نمیتونی با من راه بیای . ولی میفرستمت پیش استادم .

بعدش هم عجایبی راجع به استادش گفت که به علت اینکه ممکنه بعضیا

باور نکنن ، نمینویسم . خلاصه اینکه ادرس محل کار استادش رو به من داد

 بعدش هم خداحافظی کردیم و رفتیم .

ادرس اون فرد یه جایی پشت مدرسه خان شیراز بود . ما هم پرسون

پرسون ، رفتیم و بالاخره به یه خونه ای رسیدیم که بعدا فهمیدم اونجا

انباری بود که به عنوان سمساری ازش استفاده میکرد . از طرف دیگه ،

 وقتی هم که میخواست خلوت و اربعین بگیره ، همونجا که تقریبا به شکل

بیغوله های خرابه بود ، بیتوته میکرد . اما سراسر نورانیت بود و عجیب

 معنویتی داشت .

ناگفته نمونه که در اون زمان ، من دستور ذکر شریف لا اله الا الله رو از

استاد محمود حقیقی داشتم . در ضمن چون اوایل سیر و سلوکم هم بود

 و ناپخته بودم ، سرخود و بدون اجازه ذکر یونسیه رو که اثاری درکتب

براش نوشته شده بود رو میگفتم .

در انبار که رسیدم ، دیدم که در نیمه بازه . با یه تیکه سنگ در زدم .

 صدایی شنیدم که گفت :

کیه ؟؟؟؟

گفتم :

اقا حبیب خداست . مهمون نمیخواید .

بلند گفت :

بفرما . کسی که ذکر لا اله الا الله میگه ، جاش روی سر ماست .

اول یه کم تعجب کردم که ایشون از کجا فهمید من ذکر لا اله الا الله میگم .

 بعدش به خودم گفتم که خوب همه لا اله الا الله میگن . همه مسلمونیم

و این کلمه رو همه به زبون جاری میکنیم . در هر صورت توجه نکردم

و رفتم داخل .

وقتی وارد شدم به یه پیرمردی برخوردم که اصلا به قیافه اش نمیومد که

 اهل این حرفا باشه . در حدی ساده و معمولی بود که اگر توی خیابون

 سلام میکرد ، شاید حتی جوابش رو هم نمیدادیم .

خلاصه اینکه در اولین دیدار ، جوری با من برخورد کرد که انگار دونفر هستیم

که کاملا با هم اشناییم . انگار که 20 سال بود همدیگه رو میشناختیم .

اصلا ذره ای احساس غریبی نکردم . کمی شوخی کرد و مارو خندوند .

 بعد از شوخی ها ، جریان رو براشون توضیح دادم و درخواست کردم که

استاد من بشن . نگاهی پدرانه بهم کرد و گفت :

علوم غریبه به درد تو نمیخوره . خرابت میکنه . راه تو چیز دیگه اس .

 تو عرفان رو طی کن و از علوم غریبه پرهیز کن . دیگه هم در این باره

چیزی از من نپرس .

یه دفعه چهره اش یه حالت خیلی جدی به خودش گرفت و گفت :

ذکر یونسیه میگی ؟؟؟؟

منم گفتم : بله

گفت:

با اجازه کی؟؟؟؟

یه کم حرفش بهم برخورد . تقریبا با حالت اخم گفتم :

مگه ذکر خدا گفتن هم اجازه میخواد؟؟؟

گفت:

بله که میخواد . تو اگر خودت رو از پشت بوم بندازی پایین ، ضررش برات

کمتر از گفتن این ذکره . بعضی از دکرها با عدد مخصوص برای بعضی

از نفوس ضرر داره .

بعدش بهم گفت که :

اصلا تو نمیخواد ذکر بگی . این کاری رو که من بهت میگم انجام بده ، حتما

دری به روت باز میشه .

گفتم : چیکار کنم ؟؟؟

گفت که :

مادرت هر روز صبح ، وقتی که از خونه میره بیرون ( چون مادر من کارمند

بود . اون موقع هم من تقریبا بیکار بودم و بعد از نماز صبح ، تا دمدمای ظهر

میخوابیدم ) سطل اشغال رو میذاره دم در . هر روز صبح به خودش میگه ،

 من دو تا جوون دارم ، ولی هیچکدومشون غیرت نمیکنن ، صبح ها سطل

 اشغال رو بذارن دم در .

تو اگه میخوای در به روت باز بشه ، صبح ها بعد از نماز صبح ، سطل اشغال

 رو بذار دم در .

من گفتم چشم .

من هم که خیلی ناپخته بودم و فکر میکردم کل سیر و سلوک خلاصه میشه

 توی ذکر ، اصرار بر گرفتن یه ذکر از ایشون کردم . ایشون هم بزرگواری

 کردند و در جلسه اول ، یکی از اسماء ادریسی رو به من تلقین فرمودند .

بعدش فرمودند که ادرسشون رو به کسی ندم . اصلا به کسی نگم که

پیش یه همچین فردی فردی میرم . واینکه کسی رو هم با خودم نبرم .

ولی به خودم گفت که هفته ای حد اقل یه بار بهشون سر بزنم .

من هم از اون به بعد گاهی اوقات هفته ای

دو بار و گاهی هفته ای به بار خدمتشون میرفتم . بعضی وقتا چندین

ساعت پیش همدیگه مینشستیم و حرفی جز خدا نداشتیم .

جالب اینه که تازمانی که خدمتشون بودم ، اصلا متوجه نبودم این همه

وقایع غیر عادی اتفاق افتاد . مثلا اینکه از کجا فهمید من ذکر

لا اله الا الله میگم !!!؟؟؟؟ از کجا فهمید من ذکر یونسیه رو

سر خود میگم ؟؟!!! از کجا فهمید که ما دو تا برادریم ؟؟؟ از

کجا میدونست که مادر من خطورات قلبیش چیه و الی اخر؟؟؟

اصولا همیشه همینجوری بود . وقتی خدمتشون بودم ، اصلا متوجه

نمیشدم که همه چی غیر عادیه . ولی وقتی توی راه منزل ، وقایع رو

با خودم مرور میکردم ، حیرت میکردم و سرم سوت میکشید . کم کم به

قدری عجایب از ایشون دیدم که هر کاری میکرد ، اصلا حیرت نمیکردم

و کاملا برام عادی شده بود .

منتظرم باشید . راجع به ایشون کلی حرف براتون دارم . و البته منظورم

از اینکه شروع کردم به نوشتن در باره ایشون رو توی پست بعدی که

انشاالله خیلی زود اتفاق میفته رو ، میفهمید .

بماند برای بعد.





طبقه بندی: ..::خانه::..،  ..::عمومی::..، 

..::اشتراک گذاری مطلب.:..

اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 25 شهریور 1388 توسط مهم نیست

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همه دوستان گرامی:

 

بنده مثل همیشه شرمنده و عذر خواه همه دوستان و رفقا و اساتید هستم

 

. بعضی از دوستان به قدری در پیغامهای خصوصی و عمومی و ایمیلهاشون

 

ما رو مواخده نمودند به خاطر ننوشتن مطلب که بنده واقعا خجالت کشیدم و

 

در محضرشون شرمنده شدم. در هر صورت دوستان در این ایام شعبان رجب و

 

شعبان و رمضان  به قدری دست و پام تو هم بود که نتونستم حتی جواب

 

سوالات دوستان رو بدم . فقط گه گاهی میتونستم یه سری بزنم و پیامها

 

و ایمیلهام رو چک کنم . در هر صورت باز هم بنده عذر میخوام .

 

یه عذر خواهی دیگه به خاطر اینکه به بعضی از دوستان که جوابای

 

کامنتاشون رو ندادم. در پست قبلی کامنتهایی رو که مهمتر بود و ایمیلهایی

 

که مهمتر بود رو جواب دادم ولی بعضی از دوستان که جواباشون رو ندادم

 

از محضرشون عذر خواهم. 

 

راستشو بخواید بحثهایی توی ذهنم هست که دوست دارم اونا رو مطرح کنم .

 

مثل بحث حقوق زن در اسلام . یا بحث اعجاز به صورت اصولی و دقیق .

 

یا مباحث معرفت نفس و انسان شناسی . یا بحثهای خیلی زیادی از

 

عرفان عملی . یا بحث اشنایی با عرفانهای سایر ادیان نظیر عرفانهای هندی

 

و سرخپوستی و عرفان یهودی و عرفان مسیحی و نکات قابل استفاده هر کدومشون

 

و وجه تمایز اصلی عرفان اسلامی از اونها . یا حتی بحثهایی در

 

مورد متافیزیک حقیقی . اخه کلاشهایی هستند که امروزه به اسم متافیزیک

 

مطالب و عقاید و کارهایی رو به خورد ما میدن که هیچکدومشون درست

 

نیست . اصل متافیزیکی که امروزه تو کشور ماهست چیزی نیست جز

 

صورت علمی عرفانهای هندی . یعنی یه سری تکنیکهای عملی رو از

 

عرفانهای مختلف هندی گرفتن و صورت علمی بهش دادن و یه سری از

 

عقاید همونا رو دوباره صورت علمی بهش دادن و اسم متافیزیک روش

 

گذاشتن و دارن تدریس میکنند. حتی در بعضی از کشورها رشته های

 

دانشگاهی تخصصی بهش اختصاص دادن و تا مقطع دکترا هم تدریس

 

میکنن . خب این متافیزیکی که اینها در شاخه های مختلف تدریس میکنن

 

یه مزایایی داره و  کسی که کار کنه یه چیزایی گیرش میاد . اما خیلی خیلی

 

سطحش پایینه . گرچه برا اونایی که از عرفان بی خبرند و نمیدونند که در

 

عالم عرفان چه خبره ، خیلی خیلی سطحش بالاست. اما متاسفانه اتفاقی

 

که افتاده اینه که یه عده بلند شدن و بدون دونستن حتی یه ذره از متافیزیک

 

و بدون دیدن حتی یه استاد ، چند تا کتاب خوندن و چندتا تکنیک یاد گرفتن و

 

بی پولی هم زده به سرشون ، یه دکون دستگاه باز کردن به اسمای مختلف

 

و بچه های نازنین مردم رو به همین نام و نشون فریب میدن و یه پولی به

 

جیب خودشون میریزن . چند وقت پیش هم یه کاری کردن که بد نیست

 

بدونید . اینها (یعنی اقایونی که موسسات متافیزیک دارند ) از سراسر

 

کشور ، توی تهران جمع شدن و با همدیگه تبادل نظر کردن که برا خودشون

 

ارزیابی علمی کنند و خلاصه به خودشون مدرک بدن . یکی از دوستان ما که متافیزیک

 

رو با هم شروع کردیم و البته شاگرد خوبی هم بود ، بعد از یه

 

مدت یه موسسه متافیزیک باز کرد. ایشون هم توی اون جلسه حضور

 

داشته . وقتی برگشت یه روز ما رو دعوت گرفت و شیرینی مفصلی به

 

ما داد . ما گفتیم این برا چیه ؟؟ جواب داد که به خاطر گرفتن مدرک

 

دکتراست !!!! با تعجب گفتم که شما کی درس خوندین ، ما که هر چی

 

یادمونه شما دیپلم ردی داشتین ، چه جوری شده که الان یه شبه دکترا

 

گرفتین؟؟؟؟ ایشون گفت که هیچی دیگه ما در جلسه ای که توی تهران

 

بود ارزیابی علمی شدیم و از موسسه مدرک دکترا گرفتیم .

 

ببینید کار به کجا کشیده !!! ایشون فقط در حد یه مربی متافیزیک بیشتر نبود .

 

متاسفانه الان هم توی دانشگاههای مختلف سمینارهای مختلف برگزار میکنه

 

و برا دیدنش احتیاج به وقت قبلیه و هر سخنرانی که میکنه میلیونی پول

 

میگیره و ... . اینو عرض کنم دوستان که هرجا دیدید کسی به اسم تعالیم

 

معنوی از مردم پول میگیره ، شک نکنید که شیاده . تمامی تعالیم معنوی

 

برای خدمت به بشریت اومده و برای پرهیز از این امور اومده . از طرف

 

دیگه هرکی خودشو دکترای این امور معرفی کرد بدونید که دروغ میگه .

 

چون اصلا در ایران کسی که مدرک متافیزیک از مرکز معتبر دانشگاهی

 

داشته باشه وجود نداره . البته موسسات تقلبی زیاده .

 

بد تر از همه و فاجعه اصلی اینکه اینها بدون کوچکترین اطلاعی از مباحث

 

عرفانی ، هر جا که میشینن و پا میشن ، از عرفان صحبت میکنن و مزخرفاتی

 

میگن که ادم متحیر میمونه .

 

از طرف دیگه توی عرفان هم وضع همین شده . هرکی از راه رسیده شده پیر

 

طریقت و یال و کوپالی گذاشته و ادعای استادی داره .

 

ببینید چه قدر مزخرف شده بعضیا رو توی تهران دیدم که کارت چاپ میکنن و ... .

 

به قول یکی از اولیای اصفهان که قبل از ماه رمضون مهمون ما بود ، اینقدر پیر

 

طریقت زیاد شده که نفری یه مرید پیدا نمیشه که بدیم دستشون.

 

من نمیخوام بگم اولیای الهی کم هستن . اما اینقدر هم دیگه زیاد نیستند.

 

مثلا توی شهری مث شیراز ، افرادی که بتونن شاگرد تربیت کنند دو یا سه

 

نفر بیشتر نیستن . یا توی اصفهان دو سه نفر هستند . چند نفر هم توی قم

 

هستند و چند نفر هم توی مشهد . اما بنده از بین تمامی افرادی که در

 

شهرهای مختلف کشور میشناسم که به مراتب عالیه رسیدن ، شاید به

 

جرات بتونم بگم که فقط هفت یا هشت نفرشون رو در حد استادی قبول

 

دارم . اینم بگم که اینها غالبا اسم و رسم و معروفیت ندارند . فقط دوسه

 

نفرشون هستند که مشهور شدن و البته شهرتشون هم چندان زیاد نیست .

 

خلاصه اینکه خدا عاقبت همه رو به خیر کنه .

 

ببینید چی میخواستم بگم و سر از کجا در اوردم؟؟؟

 

هر کدوم از این مباحثی که خدمتتون عرض کردم یه وبلاگ تخصصی جدا

 

گونه لازم داره . ولی انسان محدود شده در حصار زمان و مکان و شرایط

 

کاری ازش بر نمیاد جز متابعت از این محدودیتها .

 

امروز بحثم رو به دنبال سوالی که اقا ابراهیم توی پست قبل پرسیده بودند

 

دنبال میکنم . البته هدفم جواب دادن به سوال ایشون نیست . بحث امروز

 

بنده بحث توحید در خالقیته . ایشون سوالی داشتن که فکر میکنم ریشه

 

اصلی طرح اون سوال همین مطلب باشه . بحثهای توحیدی در چندین

 

مقام میتونه مطرح بشه . از جمله توحید ذاتی ، توحید صفاتی ، توحید افعالی

 

، توحید عبادی ، توحید در الوهیت و ربوبیت  و توحید در خالقیت .

 

بحث امروز بنده در مورد توحید در خالقیته . یعنی میخوایم از راه عقل و

 

برهان حرکت کنیم و ببینیم که ایا عقلا میشه که چند تا خالق داشته باشیم یانه .

 

ببینید ، بحث در وجود خدا و توحید اون نیست . حرف در اینه که از نظر عقلی

 

اثبات شده که موجودات عالم دو قسم هستند . یا ممکن الوجودند یا

 

واجب الوجود . در توحید و وحدت واجب الوجود هم حرفی نیست .

 

اما صحبت در اینه که ایا میشه ممکن الوجودی ، خالق ممکن الوجودی

 

دیگه باشه یانه . حرفی در این نیست که عالم در بدو خلقتش نیاز به

 

واجب الوجود داره . حرف در اینه که ایا از بین موجوداتی که خدا خلق کرده ،

 

ایا ممکنه یه موجودی پیدا بشه که اون هم بتونه خلق کنه یا نه . به نظرم

 

میرسه که صورت مسئله خوب ترسیم شده پس بریم سراغ عقل و ببینیم

 

جناب عقل چی به ما میگه .

 

بقیشو در ادامه مطلب بخونید



ادامه مطلب

طبقه بندی: ..::توحید::..، 

..::اشتراک گذاری مطلب.:..

اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

-:¦:- Weblog Themes By توحید و عرفان -:¦:-


Best Resolution => 1600 * 900


(تعداد کل صفحات:19)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به سایت توحید و عرفان است | طراحی => توحید وعرفان