شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic

توحید و عرفان
 
وبگو | پلیر ساده و زیبای پخش آهنگ

متن جانشین


✿بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم ✿ همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ✿ شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ✿ شدم آن عاشق دیوانه كه بودم ✿ در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید✿ باغ صد خاطره خندید✿ عطر صد خاطره پیچید ✿ یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم ✿پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم ✿ ساعتی بر لب آن جوی نشستیم ✿ تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت ✿ من همه محو تماشای نگاهت ✿ آسمان صاف و شب آرام ✿ یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن ✿ لحظه ای چند بر این آب نظر كن ✿ آب ، آیینه عشق گذران است ✿ تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است ✿ باش فردا كه دلت با دگران است ✿ تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن ✿ با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم ✿ سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم ✿ روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد ✿ چون كبوتر لب بام تو نشستم ✿ تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم ✿ باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم ✿ تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم ✿ حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم ✿ یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم✿ پای در دامن اندوه كشیدم ✿ نگسستم ، نرمیدم ✿ رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم ✿ نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ✿ نكنی از آن كوچه گذر هم ✿بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم✿

 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 5 فروردین 1399 توسط مهم نیست
بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت همه دوستانم عرض سلام و ادب دارم.

مدت زیادیه که چیزی ننوشتم. گهگاهی سری به وبلاگم میزنم و مروری بر مطالبی که نوشتم میکنم.امروز صبح مثل همون «گهگاهی» دوباره سری به وبلاگم زدم. کامنتها رو خوندم. صندوق پیامها رو چک کردم. سوالات و درخواستهای بیشماری که برام اومده بود رو دیدم. و کامنتهای خصوصی و عمومی دوستان عزیزم رو.
نمیدونم چی شد. اما دلم هوا کرد باز هم در اینجا چیزی بنویسم. ممکنه خیلی از دوستان سابقم این مطلب رو نخونن. یا ممکنه کلا هیچکسی نخونه. اما دلم هوا کرده بنویسم. برای خودم بنویسم. و برای کسی که شاید روزی این مطلب رو بخونه. 
اما پست امروزم با بقیه ی پستهام یه کم فرق داره. آخر این پست خواهم گفت که چرا با بقیه ی پستهام فرق داره. شاید بهتر باشه ننویسمش. چون نوشتنش سودی نداره. اما همونجوری که گفتم، دلم هوا کرده که بنویسم.

و اما سخن امروز:
چند مدت پیش، توی یکی ازگروههای واتس اپی، دیدم که بحثی بین دوستان درگرفته در مورد چیستی معرفت. منظورشون هم از معرفت، به طور خاص شناخت خداوند و حقیقت عالم بود. 
من که به تازگی حیرت زده و سرمست بودم از آخرین مکاشفه ای که از حقیقت عالم داشتم، مطلبی براشون نوشتم. مطلبی که گرچه ممکنه در گوشه و کنار کتابها باشه ولی من اون رو از هیچ کتابی بازگو نکردم. مطلبم محصول هیچگونه تفکری نبود. فقط و فقط محصول تجربه ی بی پرده از حقیقت بود. میدونستم که گفتنش سودی نداشت. میدونستم کسی متوجهش نمیشد. اما درست مثل الان، دلم خواست و نوشتمش.
چیزی که نوشتم این بود:
"معرفت، آنچیزی است که فرد میبیند. آنهم با چشم سِر نه چشم سَر. معرفت، خودِ آنچیزی است که فرد میبیند و نه مفاهیم و افکار حاصل از آن. آنگاه که معرفت به بیان درآید، دیگر چیزی نیست که با چشم سِر دیده شده، بلکه چیزی است که با فکر تبدیل به مفهوم شده و با زبان تبدیل به عبارت. وقتی چنین شد، آنچه در میابی، یک سری مفاهیم پوچ ذهنی است که اغلب ساخته ی ذهن خود تو هستند. پس وقتی بیان کردی، دیگر چیزی وجود ندارد که آنرا با چشم سِر ببینی. پس معرفت در زبان بیان نشود. ازینرو معرفت را نه در لابلای کتابها توانی یافت، نه در کلام عرفا. آنکه به راستی اهل معرفت است، سکوت میکند. چون معرفت با گفتن ناسازگار است. آه. کاش میتوانستم بگویم منظورم از سکوت چیست. و چقدر سخت است توضیحش و بلکه ناممکن. فقط اینرا بگویم که منظورم از سکوت، نگفتنِ قبل از نرسیدن نیست. بلکه نگفتنِ بعد از رسیدن است. بین ایندو فرسنگها فاصله است. حاصل اینکه دورترین فاصله ی تو با معرفت زمانی است که میگویی، میخوانی و میشنوی. ازینروست که عارف حقیقی، سکوت میکند و نشان میدهد. از آنکه میگوید و نشان نمیدهد بگریز که از معرفت چیزی نمیداند. 
خدا را نخوان، خدا را نشنو، خدا را نگو. فقط او را ببین. خدا نزدیک است، درست در همین حوالی."

خُب. برسیم به فرق این پست با پستهای دیگه. کسی که این پست رو به خوبی درک کرده باشه، متوجه میشه که هیچ معرفتی در سرتاسر این پست وجود نداره. متوجه میشه که نویسنده ی این پست نتونست شما رو ذره ای به معرفت نزدیک کنه و با نوشتن این پست، خودش و شما رو فرسنگها از معرفت دور کرد. چقدر غم انگیز.
بماند برای بعد.









..::اشتراک گذاری مطلب.:..

اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 16 مرداد 1394 توسط مهم نیست




..::اشتراک گذاری مطلب.:..

اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 آبان 1392 توسط مهم نیست
بـــا عـــرض ســـلام

 تقدیـــــم بـــــه همــــــه دوستـــــــان

[http://www.aparat.com/v/YOgSV]




طبقه بندی: ..::عمومی::..، 

..::اشتراک گذاری مطلب.:..

اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 30 آذر 1391 توسط مهم نیست

با عرض سلام خدمت همه دوستان:

خیلی پر حرفی نکنم. امروز براتون یه تراژدی در غالب دل نوشته دارم. خودتون بخونین.


پرده اول


مدتی بود ندیده بودمش. دلم براش تنگ شده بود. خلاصه رفتم سراغش. 

یه قسمت از صحبتها اینجوری گذشت:

گفت:

- فلان اربعین خیلی برکات برام داشت. کلی لذت بردم. راستی تو چیکار کردی؟

 اربعین تو چه جوری بود؟

سرم رو انداختم پایین و گفتم :

- من انجامش ندادم.

-چرا اخه؟

یادم افتاد به غفلتهام. به کاهلیهام . به اینکه چه قدر راحت میتونستم 

به خدا تقرب حاصل کنم و چه قدر راحت از دستش دادم. یادم اومد به اینکه

 توی اون اربعین به جای عبادت خدا ، چه قدر گناه کردم .خلاصه اینکه 

حسرتی عظیم همه وجودم رو پر کرد. به قدری اون حسرت عظیم بود 

که حتی جا برای ذره ای دلداری دادن به خودم ، برام نذاشت.

با لبخندی ، اندوه عظیمم رو پنهان کردم و فقط یه چیز تونستم بگم:

- نشد دیگه!!!!!


پرده دوم


چه خواب واضحی بود. هروقت یادم میاد احساس نمیکنم که خواب دیدم.

 انگار یه واقعیت برام اتفاق افتاده.

دیدم که:

روز محشر بود صحنه واقعا عجیبی بود. هیچی سر جاش نبود. 

چه قلقله ای بود. هرکس از یه سمت میرفت. انواع حیوانات رو میشد 

مشاهده کرد. ولی همشون انسان بودن. این تو صیفاتش مهم نیست 

و قصد بیانش رو هم ندارم.

چیزی که مهمه اینه که توی چنین وضعیتی ، عده ای به شدت 

خوشحال بودند. صورتشون پر از نور بود . لپهاشون گل انداخته خته بود.

گویا مست بودند. بعضیاشون هم واقعا سرمست بودند. عده ایشون هم 

با همین صورت و شکل ولی در عالم هیمان و سرگشتگی سیر میکردند.

بقیه به هر طرف نگاه میکردند به شدت وحشت زده میشدند و فرار میکردند.

عده ای از هر طرف میخواستن فرار کنند میترسیدند. تامیخواستن 

جهتشون رو عوض کنن وحشتشون بیشتر میشد.

اما این گروه به هر طرف که نگاه میکردند ، نور صورتشون افزوده میشد.

گلهای لپشون سرخ تر میشد . مستی و هیمانشون اضافه میشد.

جالب اینکه به صورت اتفاقی دیدم که یکی از دوستان سلوکی خودم ، 

حالش همینجوری بود. رفتم سراغش و پرسیدم :

 شما چرا اینجوری هستین ، چی مگه میبینین؟ مگه چه خبره؟

فکر میکنین چی بهم جواب داد؟

با صوتی بسیار زیبا و وصف نشدنی ، کلماتی از قران رو بر زبان جاری کرد.

 اون کلمات اینها بودند.

(وجوه یومئذ ناضره * الی ربها ناظره) یعنی ( در ان روز چهره هایی 

بسیار شاد و درخشان است . این چهره ها محو جمال پروردگارشان هستند ).

در ادامه گفت: چرا تو نمیبینی؟

سرم رو انداختم پایین. یادم افتاد به غفلتهام. به کاهلیهام. به ...

زانوهام شل شد. برای اولین بار بود که فهمیدم بی اختیار اگر زانوی 

انسان به زمین بخوره یعنی چی.

حتی لبخندی که اندوه عظیمم رو پشتش پنهان کنم هم به لبم نیامد.

نمیدونم اگه خواب ادامه پیدا میکرد ، از اندوه زیاد زنده میموندم یا میمردم.

فقط یک جواب دادم و فکر میکنم که بعدش بیدار شدم.

- نشد دیگه!!!!!

بماند برای بعد.





..::اشتراک گذاری مطلب.:..

اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 9 مهر 1390 توسط مهم نیست

اخرین دیدار

خدمت همه دوستان عرض سلام و ادب دارم.

یادتونه توی پست قبلی گفتم که خیلی زود مطلب جدید مینویسم؟؟

قربونش برم ، حقیقت عالم دوست داشت که ما رو ضایع کنه .

منم دیگه تصمیم گرفتم همش به خاطر مطلب ننوشتن معذرت خواهی نکنم

اخه راستشو بخواین ، دنده ام پهن شده (بین خودمون بمونه ها)

خوب بریم سراغ ادامه داستانمون از ماشا الله خان.

شب جمعه بود . مهدی از قم  اومده بود و مهمون ما بود . ایشون هم از

شاگردان ماشاالله خان بود . طلبه هم هست . هر از گاهی میاد شیراز .

خیلی اصرار کرد که بریم پیش ماشاالله خان . من حال نداشتم و کاهلی

 میکردم. تا اینکه بیخیال شد .

نمیدونم چی شد که یه دفعه شوری تو دلم افتاد که باید بریم پیش

 ماشاالله خان . حالا من اصرار میکردم و مهدی حال نداشت . خلاصه

اینکه اوضاع خنده داری شده بود . بالاخره من و مهدی و برادرم رفتیم

سمت منزل ماشاالله خان.

وقتی رسیدیم و در زدیم ، خانومشون درو باز کرد . تا پرسیدم ماشاالله خان

هستن ؟ دیدم که بغضش ترکید و شروع کرد به گریه . من که حدودا

دو هفته ای میشد به خاطر مشاغل کاری نتونسته بودم خدمتشون

برسم ، بیخبر از همه جا یه لحظه دنیا رو سرم خراب شد . فکر کردم

ایشون پرواز کردند .

اخه این دو سه ماه اخیر رو دائما میفرمودند که : بوی حلوام رو

نمیشنوین؟ وقتی میگفتیم اقا جان بلا به دوره ایشالا صد سال

عمر  کنین ؛ جواب میدادن که : من که بوش رو میشنوم . حضرت

عزرائیل دور و برم زیاد میچرخه .

بعدش هم شروع میکردن به خندیدن . خنده هاش خیلی ملیح بود .

وقتی میخندید ، انگار تمام غصه های عالم رو از دوش ادم بر میداشتن .

وقتی خانومش گفت که ایشون حالشون بد شده و چهار روزه که توی

 بیمارستان هستن ، یه نفس راحتی کشیدم .

پرسیدم که چرا منو خبر نکردیدن؟

گفتن که با منزل تماس گرفتیم . خانومتون عذر خواهی کرده و گفته

که سرش یه کم شلوغ بوده . ما هم چیزی نگفتیم که توی زحمت نیفتین.

در هر صورت دیگه شب بود و وقت ملاقات نبود . خدا حافظی کردیم و

بنا شد که فردا توی وقت ملاقات برسیم خدمتشون .

هنوز پنجاه قدم نرفته بودیم که خانومشون به گوشی من زنگ زد و گفت :

ماشاالله خان تماس گرفتن و گفتن به بچه ها بگید بیان بیمارستان . حتما

راهشون میدن .

بقیشو در ادامه مطلب بخونید



ادامه مطلب

طبقه بندی: ..::خانه::..،  ..::عمومی::..، 

..::اشتراک گذاری مطلب.:..

اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

-:¦:- Weblog Themes By توحید و عرفان -:¦:-


Best Resolution => 1600 * 900


(تعداد کل صفحات:19)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به سایت توحید و عرفان است | طراحی => توحید وعرفان